۱۳۸۵/۰۶/۰۶

وقتی دوست دروغ بگوید

سلام /:)
وقتی دوست شما اصرار به طراحی سایتی برای او داشته باشید. وقتی بارها زنگ بزند. وقتی sms های او شما را کلافه کند. آنگاه مخ شما زده شده است!
بعد از این همه اصرار امروز صبح، از رئیس اجازه گرفتم که به دیدار دوستم بروم. صبح پشیمان شدم ولی زنگ زد و گفت «آبروی من میره!». با تاخیر رفتم و رسیدم. تا شرکت هیچ توضیحی به من نمی داد. وقتی رسیدم کاملا تعجب کردم. چرا که بجای یک شرکت، فقط یک آپارتمان مسکونی را دیدم.
کم کم چیزهائی به ذهنم می رسید. خلاصه رفتم در یکی از اتاق ها و منتظر شدم. شروع به صبحت کردند. موضوع همان گلد کویست معروف بود. گفتند و گفتند و من شنیدم. آخر سر هم با یک ضد حال حسابی به آنها، به خانه برگشتم :-j
از کاری که کردم راضی بودم و تنها چیزی که من را ناراحت می کرد، دروغ گوئی دوستم(که دیگر نمی توان اسم دوست را بر او گذاشت) بود. خلاصه برگشتم و به سایر کار ها رسیدم.
جالب بود که حدود 15 جوان در داخل و حیاط ساختمان و هرکدام یا یک دفترچه مشغول حساب و کتاب بودند. بعضی نا امید و بعضی نیمه نا امید. قرار شد 6 ماه منتظر بمانم تا نتیجه ی کار آنها را ببینم. البته برایم دیگر مهم نیست و اهمیتی ندارد.

موفق و سربلند باشید =;

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر