۱۳۸۵/۰۶/۱۱

و اینگونه کفشدوزک مرد!

ساعت 3 بعد از ظهر. قدم زنان در پارک لویزان قدم می زنم. در میان انبوه درختان کفشدوزک زیبای قرمزی را می بینم. قرمزی آن نه به سرخی خون بلکه به مانند رنگ آهن زنگ زده است. با هزار زحمت آن را بر روی دستانم قرار می دهم.
1، 2 ، 3 ، 4 و 5 قدم بعد او از دستم رها می شود. شاید هم قصد رهائی از دستان مرا دارد. با زحمت باز هم او را بر می دارم. این بار در قدم چهارم می افتد. از روی لجبازی آن را بر می دارد. هر چه باشد من انسانم و او یک حیوان!

اینبار می خواهم کمی بیشتر از او نگهداری کنم ولی در عین ناباوری در قدم دوم به طور ناخواسته ای از دستانم رها می شود. کاش همه چیز به اینجا ختم می شد. وقتی دقت کردم جسد له شده او را دیدم. آری من با آن وزن زیر 70 خود او را بین زمین و کفش هایم قرار داده بودم. تنهای چیزی که از او باقی مانده بود، دو بال شکسته به همراه جسد پرس شدهای که به سختی می توان آن را از زمین جدا کرد.
او رها شد. نه تنها از دستان من، بلکه از این دنیا رها شد. اگر می توانستم بگویم که او جاودانه شده است، می گفتم.
چگونه خود را ببخشم؟!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر