۱۳۸۵/۰۶/۲۵

باز پائیز

سلام herbst
کم کم پائیز می آید. برگ ریزان می آید. آن دم که برگ های درختان طلائی شدند و بر زمین فرو ریختند. آن دم که گرمای خورشید به خواب می رود. آنگاه پائیز می آید. پائیز یعنی نارنجی و زرد. یعنی صدای خرد شدن برگ درختان. یعنی خش خش. یعنی باد.
پائیز عزیز به استقبالت می آیم. همچون کودکی که به استقبال دیدن تصویری جدید از زندگی قدم بر می دارد. آری قدم بر می دارد. قدم بر میدارم تا برسم به تو. به تو و زیبائی های تو. پایئز ای فصل دلنشین، می گویم با تو سخنانم را. آنچه تابستان مجال گفتنش را به من نداد. تو را دوست دارم. به خاطر مظلومیتت. به خاطر رنگت. به خاطر بادت. با تو از برادرت تابستان می گویم.
از خواهرت بهار و از پدر زمستان برایت حرف ها دارد. آنگاه که برادرت در حال رفتن است تو می آئی. هیچ گاه برادرت را نمی بینی. صمیمیت برادر به گرمای گرمایش گرم است. ابر های خواهرت به اندازه آسمان گسترده و سرمای پدرت بیش از مهر پدری فروزنده.
می خواهم از خدای تو تا زندگیم را همچون برگهایت از من نگیر.. می خواهم از او تا سرعت تکاملم را بیش از سرعت بادت قرار دهد.
می خواهم تا تنهایم نگذارد.

پائیز - پاییز - cheshmak.net

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر